مردی مقابل گل فروشی ایستاده و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار گل فروشی نشسته بود و گریه می کرد مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید:چرا گریه میکنی؟
دختر در حالی که گریه می کرد گفت:می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی پولم کم است.
...
مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت می خواهم تو را برسانم.
دختر گفت نه تا قبر مادرم راهی نیست!!مرد دلش گرفت.طاقت نیاورد به گل فروشی برگشت.
دسته گلی گرفت و 200 کیلومتر رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد
×××××××××××
اونایی که سایه مادر رو بالا سرشون دران ، الان قدرشو بدونن ، شاید فردا برای ابراز احساست خیلی دیر باشه